تبليغاتX
خرابه شام

۱- تبریک به همه شما بابت حلول ماه مبارک رمضان

۲-آنقدر حرف ناگفته مانده كه نمي دانم از كجا شروع كنم و به كجا ختم كنم.گلايه از دوست كنم يا دلجويي از دشمن.مي دانم كه مي بايست مواظب گفتن ها بود و البته نگفتن ها اما اي دوست مصاديق آزارم مي دهد. پس بگذار چند خطي براي خود باشم .خرده نگير من هم آدمم. زمانه اي است كه بايد  بيشتر به عدالت فكر كنيم نه به تنبيه و توبيخ گناهكاران بلكه به علت محكوم شدن بي گناهان.
مي داني كه در حق خود و ديگران چه ميكنيم؟ مي بيني با كرامت انسانها چه كرده ايم؟
شنيده ايم كه شمشير عدالت تيز است اما هيچگاه سر بيگناه را نمي برد.پس اگر بريد كار عدالت نيست....مانده ام با بي عدالتي ها چه كنم.
روزها و شبها منتظر كسي نمي مانند.فرصت ها مي سوزد و من از اين تاخير مي ترسم .
اين روزها بيشتر از هميشه به عادتهايمان فكر مي كنم.اينكه به عيب جويي و بزرگ شمردن خطاهاي يكديگر عادت كرده ايم.انگشت اتهام به سوي يكديگر نشانه گرفته ايم غافل از آنكه انگشتمان كثيف است.
كلماتي مانند قانون، قدرت، انتخاب ، وظيفه ، رسانه ، انضباط ، اغتشاش ، فريب ، دروغ ، تهمت و ...از ذهنم ميگذرد تا به فتنه مي رسم به ايام فتنه....آنجايي كه در فضاي غبار آلودش تشخيص درست از نادرست ممكن نيست.
وتنها يك دعا، يك چاره!
كه خدايا توبه اگر در اين ايام زود قضاوت كردم . اشتباهي كردم و خطايي! ظلمي كردم ناسزايي گفتم
خدايا توبه كه اگر در برابر ظلم سكوت كردم و اگر كه چشم بستم وگذشتم...خدايا بي تفاوتي مرا ببخش.
و اما اينجا ...ديگر در اين خرابه نمي نويسم...بخاطر اعتقاداتم…بخاطر همانهايي كه دوستشان دارم...شايد مرگ يك وبلاگ مهم نباشد اما مرگ دل نوشته ها كمي مهم است!...یکبار قبلا" با شوخی یکی از دوستان رفتیم .....اینبار جدی است چرا که:

در معركه عشق زجرات خبري نيست
غير از سپر انداختن اينجا سپري نيست!

در خاتمه خطاب به تك تك دوستاني كه مرآم شان را در اين چند ماه به هيچ فروختند:
اي دوست:

آسمان روزي بياموزد تو را
نكته هايي را كه ما آموختيم!

تشکر از دوستانی که  در اینجا به من  سر می زدند! دوستانی خوبی یافتم...بعضی هم که هنوز نمی شناسمشان....برای ارتباط بیشتر ایمیل کنید باعث خوشحالی است...
آدرس ایمیل:ramezanifar@gmail.com

التماس دعا در این ماه مبارک.......خداحافظ

+ نوشته شده در یکشنبه 1 شهریور1388ساعت توسط بابک رمضانی فر |

روزها نو نشده کهنه تر از دیروز است
گر کند یوسف زهرا نظری نوروز است 
لحظه ها درتپش تاب وتب آمدنش
آسمان چشم به راه قدمش هر روز است
ای خدا کاش شود سال نوام عید فرج
که نگاهم نگران منتظر آنروز است

+ نوشته شده در چهارشنبه 12 فروردین1388ساعت توسط بابک رمضانی فر |

گفت ساکن فقیرترین نقطه این شهر است.....اما فقیر نبود..
.
.
.
محرم و صفر این سال هم تمام شد....
.
.
.
متنی که در گذر از من تمام شد...
.
.
.
حتی  تصویری برای نمایش نیست...
.
.
اینجا زمستانی نیامد که تمام شود...
.
.
.
طنزی درباره ماهواره امید گفت و خندید...
.
.
.
تمام ثروتش را یک نگاه برد...یک گناه برد...

+ نوشته شده در یکشنبه 11 اسفند1387ساعت توسط بابک رمضانی فر |

كسي نيست؟.....................................................................................هيچ كس؟

+ نوشته شده در یکشنبه 4 اسفند1387ساعت توسط بابک رمضانی فر |

وقتي به دلي راه نداشته باشي، هميشه نگراني...دلواپسي...پر از دلهره اي... پريشاني ...هميشه از خودت مي پرسي كه چه كنم؟چه كنم كه عشق نگاهي هم به من بندازه؟گاهي حتي به اين قانعي كه فقط و فقط در شعاع ديدش قرار بگيري!
به هر دري مي زنيم تا توجهش رو جلب كنيم؟هر فعل خوب و بدي انجام مي دي تا كه ما رو شايد وشايد ببينه!.. مانده ام با اين دوري چه كنم؟...ميان شور و شعور...تنم به سختي سنگها خورده...تنم شكسته...اما سنگها محبت دستان تو بود! با اين سنگها چه كنم؟......دسته اي خار بر تنم كشيده اند...خارهاي يك دسته گل...گل آفريده تو بود...تنم مي سوزد اما با اين گلها چه كنم؟....
گويا ما را به دل تو راهي نيست...با اين بي راهه ها چه كنم؟
+ نوشته شده در سه شنبه 15 بهمن1387ساعت توسط بابک رمضانی فر |

ديروز دوستي ديگر به كربلا رفت ...خواستم بگويم به آن خاك مقدس كه رسيد پيغامي برسان....امانشد كه بگويم....او رفت و من منتظر مسافر بعديم....
نوبت ما کی می شود آقا؟...
+ نوشته شده در دوشنبه 14 بهمن1387ساعت توسط بابک رمضانی فر |

قرب‌ دختر به‌ بوسه‌ پدراست‌  ، جز تمنا نمي‌كنم‌ امشب‌
من‌ زبوني‌ نمي‌كشم‌ از چرخ‌ ، من ‌مدارا نمي‌كنم‌ امشب
بايد امشب‌ كنار من‌ باشي ،‌ بي‌ تو «فردا» نمي‌كنم‌ امشب
چند بوسه‌ به‌ من‌ بدهكاري ،‌ صبر از آنها نمي‌كنم‌ امشب‌
نوبتي‌ هم‌ بود زمان‌ من‌ است‌ ، پس‌ تماشا نمي‌كنم‌ امشب
ناز طفل‌ مريض‌ بيشتر است‌ ، بي‌ تو «لالا» نمي‌كنم‌ امشب‌
خواب‌، بي‌ بوسه‌ پدر تا كي‌؟ دور از خانه‌ ، در بدر تا كي‌؟

پدر رنج سفر را چه كنم؟پدر درد اين همه تحقير را چه كنم؟پدر با اين زخمها چه كنم؟پدر تا كجا پاي پياده بايد به ديدنت دلخوش بیایم؟پدر سخت است! ديگر توان دويدن ندارم!خسته بود. تنها سه سالش بود.نمي دانم تو دختر سه ساله داشته اي يا نه؟  اما من اكنون  دارم. نمي دانم مريض شده؟ دخترم همين چند روز پيش مريض بود! اما من بودم ... مادرش هم بود... خيلي هاي ديگر هم بودند... اسير هم نبوديم و نه حتي درحال جنگ!... به همه امكانات ممكن براي درمانش دسترسي داشتيم اما باز بي تابيش بي تابمان مي كرد..... و چگونه حسين(ع) بي تابي دخترش را تاب آورد،برتصميم خود ماند و از همه بوسهاي محبت آميز دخترش دل كند و رفت ... تا خدا....

///بنماسبت شهادت حضرت رقیه(س)///

+ نوشته شده در شنبه 12 بهمن1387ساعت توسط بابک رمضانی فر |