روایتی می خواندم در الهی نامه عطار که روزی امیرالمومنین(ع) از مسیری رد می شد و ناخواسته پای بر روی مورچه ای گذاشت . مورچه آسیب دید و علی (ع) سخت ناراحت شد. نشست و گریست. مورچه را به کناری گذاشت و با خاطری غمگین به خانه رفت. شب هنگام به خواب حضرت رسول (ص) را دید که گفت :"علی بابت آسیبی که به آن مورچه رسید آسمانها دو روز سوگوار است اما خداوند توبه ات را پذیرفت."
در طول روز گاهی به ناحق با دیگران رفتار می کنیم . با انسانهایی که اشرف مخلوقاتند و والایی مقامشان در برابر آن مورچه قابل قیاس نیست.
وقتی خداوند تا این حد به یک مورچه توجه دارد آیا به اشرف مخلوقاتش توجهی ندارد؟ بخاطر مورچه ای که سهوا" زیر پا مانده دو روز آسمانها سوگوارند. آن هم زیر پای بهترین انسانهای روی زمین که مطمئنا" عمدی در کارش نبوده است. چقدر سخت است حساب کسانی که آگاهانه حقی را ناحق کرده ، بهتان می زنند و آبروی انسانی را به حراج می گذارند.
در حق کسانی که به ما بد می کنند دعا کنیم.اگر می فهمیدند که خدا چه توجهی به بندگانش دارد بد نمی کردند. آن بدکاران حواسشان نیست که چه اشتباهی می کنند و چه عقوبت سختی در انتظارشان است.
بهتر است از سرمایه هایمان خرج کنیم!
روزی عیسی(ع) از مسیری رد می شد گروهی یهودی دشنامش دادند . عیسی در مقابل دست به دعا بلند کرده برایشان طلب خیر کرد. یکی از حواریون پرسید :"آنها تو را دشنام می دهند و تو برایشان طلب خیر می کنی؟"
عیسی (ع) گفت: "هر که از سرمایه اش خرج می کند!"
باشد که سرمایه ی ما هم دعای خیر باشد.
علامه ای بلند مرتبه ناگاه مقابل حرم امام حسین (ع) عمامه از سر برداشت بر زمین کوبید و بلند بلند می گریست می گفت:" آقا جان تو را به جان مادرت زهرا(س) دیگر شمر را نبخش!"
زائرین با دیدن حال پریشان آن بزرگ پرسیدند :" شیخ چه شده؟"
گفت :"این حسینی که من می شناسم در روز قیامت شمر را هم می بخشد."
مشنو تو هر مکر و فسون خون را چرا شویی به خون
همچون قدح شو سرنگون و آنگاه دردی خوار شو
ما زیر بیرق حسینی سینه می زنیم که تا دم آخرنگران آن جاهلان خطاکار بود و رستگاریشان را آرزو می کرد.
۱- این ماندن را رسالتی است
آدمها به مرور زمان تغییر می کنند و از این تغییر گریزی نیست . گاهی گمان می کنیم که راه آمده اشتباه بوده و گاهی اصول را به معیار رفتار اشخاص می سنجیم. اشخاصی که خواص اند و برای ما جوانترها چراغ راه! به ناگاه سر بلند می کنی و می بینی طرف جیبهات را خالی کرده و جیبهایش را پر... دعوا هم سر لحاف ملا بوده .... اما بهترین جایش آنجاست که خدا مثل همیشه حواسش به تو هست و دستت را می گیرد و می مانیم و این ماندن را رسالتی است .... که این رسالت را ما مسئولیم.
نمی خواهم از مطالبی بگویم که بی دلیل و با دلیل حذف کرده ام یا از اینکه پنج سال پیش چگونه می نوشتم و حالا چگونه ادامه می دهم. از اینکه آن زمان ما بودیم و خیلی ها نبودند...
۲-با دو بال قشنگت پرواز كن
بارها این متن را گوش کرده ام که در قسمت بیست و یکم سریال "مختارنامه" پخش شد.جایی که ذهن خلاق هنرمند شاهکاری ساخت از خلوت مختار و ابراهیم بن مالک در قتلگاه عباس!..... آغازی افزون بر هزاران آغاز دیگر........جایی که ابراهیم می گوید:
"""""""""""""عباس آرزو داشت آنقدر قوي شود تا بتواند وارث ذوالفقار علي شود. او تنهايي علي را با همه ي وجود لمس كرده بود.
مي خواست بجايي برسد كه وقتي در كنار علي مي ايستد . علي بگويد نياز به لشكرندارم. عباس براي من به اندازه يك لشكر است.آن ايام ما بچه سال بوديم . زياد به حساب نمي آمديم. عباس از اين موضوع خيلي ناراحت بود. بالاخره هم طاقت نياورد. يك روز جلوي پدرم مالك ايستاد و جفت پاها را كرد در يك كفش كه مالك بايد امروز مرا هم با خودت به ميدان ببري.
پدرم خنديد.
عباس عصباني تر شد مثل شير غريد كه مالك خيال مي كني از تو كمترم. حاضرم با تو مسابقه بدهم اگر بردم مرا با خودت ببر.
پدرم باز خنديد.
عباس فرياد زد مالك من شوخي نمي كنم كه تو هي مي خندي.
پدرم خنده اش را جمع كرد و جواب داد عباس جان مي دانم كه تو خيلي خوب مي جنگي اما تو قمر بني هاشمي بايد بماني و بر شبهاي تاريك صفين بتابي تا مهتابي شود.
عباس وقتي اين تعبير را شنيد خاموش ماند.
نقل است كه عباس وقتي به علقمه رسيد سخت تشنه بود اما آب نخورد.
يك شب عباس سراسيمه و عرق كرده از خواب پريد مرتب به دستهايش نگاه مي كرد و به من.
پرسيدم خواب ديدي؟
سرش را تكان داد.
پرسيدم چه خواب ديدي؟
نفس نفس زنان جواب داد ابراهيم خواب ديدم دست ندارم.
دستهايم گم شده بودند. داشتم دنبال دستهايم مي گشتم ناگاه پرنده اي ديدم شبيه به كركس كه دستهايم را به منقار داشت.
مي خواست دستهايم را بخورد. مي خواستم با سنگ بزنمش.
اما ديدم دست ندارم كه سنگ بردارم.
فرياد زدم لاشخور! دستهايم را نخور آن دستها مال من است.
كركس به سخن درآمد كه عباس مي خواهي با اين دستها را چه كني؟ وقتي دو بال به آن خوبي داري.
من گرسنه ام! شكسته بال و زمينگيرم! دستهاي تو سيرم مي كند! تو با دو بال قشنگت پرواز كن و برو در آسمان سياحت كن...."""""""""""""""
