روزها نو نشده کهنه تر از دیروز است
گر کند یوسف زهرا نظری نوروز است
لحظه ها درتپش تاب وتب آمدنش
آسمان چشم به راه قدمش هر روز است
ای خدا کاش شود سال نوام عید فرج
که نگاهم نگران منتظر آنروز است
قرب دختر به بوسه پدراست ، جز تمنا نميكنم امشب
من زبوني نميكشم از چرخ ، من مدارا نميكنم امشب
بايد امشب كنار من باشي ، بي تو «فردا» نميكنم امشب
چند بوسه به من بدهكاري ، صبر از آنها نميكنم امشب
نوبتي هم بود زمان من است ، پس تماشا نميكنم امشب
ناز طفل مريض بيشتر است ، بي تو «لالا» نميكنم امشب
خواب، بي بوسه پدر تا كي؟ دور از خانه ، در بدر تا كي؟
پدر رنج سفر را چه كنم؟پدر درد اين همه تحقير را چه كنم؟پدر با اين زخمها چه كنم؟پدر تا كجا پاي پياده بايد به ديدنت دلخوش بیایم؟پدر سخت است! ديگر توان دويدن ندارم!خسته بود. تنها سه سالش بود.نمي دانم تو دختر سه ساله داشته اي يا نه؟ اما من اكنون دارم. نمي دانم مريض شده؟ دخترم همين چند روز پيش مريض بود! اما من بودم ... مادرش هم بود... خيلي هاي ديگر هم بودند... اسير هم نبوديم و نه حتي درحال جنگ!... به همه امكانات ممكن براي درمانش دسترسي داشتيم اما باز بي تابيش بي تابمان مي كرد..... و چگونه حسين(ع) بي تابي دخترش را تاب آورد،برتصميم خود ماند و از همه بوسهاي محبت آميز دخترش دل كند و رفت ... تا خدا....
///بنماسبت شهادت حضرت رقیه(س)///
حسين به كوفه ميا اين را آسمان هم با شرمندگي شنيد. تا حال نديده بود كه سكوت كند . مي دانست كه خدا سكوت نمي كند. مي دانست امتحاني سخت در راه است. براي آدمهاي مدعي. اراده خدا بر آزمايش ايمان انسانها بود. چه سخت روزي بود براي مدعيان ايمان. براي آنهايي كه دائم ذكر مي گفتند. براي آنهايي كه با داشته هاي ناچيزشان ديگراني را به چوب تمسخر مي راندند. كساني را مي كشتند... مي راندند. واما مسلم! اسير يك تنهايي ناتمام ! كه خيالش حتي با مرگ هم آسوده نمي شد.به هر طريق ممكن گفت نه فرياد برآورد كه اي دوست به كوفه ميا. اين را تاريخ شنيده است! تاريخ نويسي نبود!
ذهنها نوشته اند از آن لحظه.... لحظه اي كه مسلم ديگر خود نبود. به فكر خود نبود و تمام خواستنش كه اي دوست تو ميا. به حسين مي گفت.... پيغامبري نبود حتي به اندازه يك نسيم....گاهي به آسمان... گاهي به زمين .... در لحظه اي كه نبود هيچكس حتي ديوارهاي كوفه! دخمه ها! حتي سياهي !... امان از دست اين بي پناهي ناتمام ..
آنحا كوفه بود . حتي شبش هم مثل شبهاي شهرهاي ديگر نبود. هيچ چيزش مثل جاي ديگر نبود. تمامي اين شهر خائنند و تمامي وجودشان دروغ. حسين به كوفه ميا اينجا كسي بيدار نيست اينان كوفيانند. بي شك مرده اند نه اي كاش مرده بودند. زندگاني مرده تر از مردگان. جنازه هايي مانده بر زمين با روانهايي پريشان در انتظار يك مرگ با شكوه! تو شهيد مي شوي تا من اكنون از پس چهارده قرن هر لحظه به تو بيانديشم كه چرا و چگونه با چه جسارت و شهامتي خود ، خانواده ات و نزديك ترين يارانت را به مشهدي كشاندي كه جرات حضور درآن در خيالات انسان هم نمي گنجد... حسين به كوفه ميا اين را تو هم شنيدي اما تو آمدي و آمدي! و من.... و ما... اكنون به يك تصميم تو مي انديشيم . ما با ياد تو عاشق شده ايم چگونه دلبري تو دل از كوفيان نبرد.
آن شب شبه مسلم بود وقتي كه به يك نگاه عاشق شد... وقتي به يك نگاه سوخت...
کاش من هم بسوزم...