از زندگیش در آن شهر جهان اولی گفت. دوستم"مهدی" را می گویم. مدتهاست در اروپا زندگی می کند ، در آلمان ، در فرانکفورت. می گوید آنجا ایرانیها در ظاهر با هم خوبند اما در عمل از هیچ کاری برای زمین زدن هم دریغ نمی کنند. از مسجد شهرشان می گوید. از اینکه وضع مناسبی نداشت و او به اتفاق چند ایرانی دیگر با زحمت بسیار بازسازیش کردند. دلش پر است از متولی اصلی مسجد که.... می گفت با خرج خودمان خیلی کارها کردیم فقط مانده بود کف مسجد را درست کنیم. آدم اینکاره نداشتیم. من یه دوست آلمانی به اسم "راینر" داشتم. رفتم باهاش صحبت کردم. گفت با فاکتور نه هزار یورو هزینه بر می داره! کلی با "راینر" صحبت کردم که این کار برای مسجد است برای خانه خدا مثل کلیسای شما... سرانجام "راینر" که به نیت خیر ما پی برد قبول کرد کار را با سیصد یورو انجام دهد!
روزی به اتفاق "راینر" ، متولی مسجد و یکی دیگر از معتمدین برای خرید سرامیک به بازرا رفتیم. راینر سرامیک مورد نظرش رو انتخاب کرد. قیمت کل متراژی که ما می خواستیم چهار هزار یورو شد. موقع حساب و کتاب کردن دیدم آقایون معتمدین بی خیال ایستاده اند و ما را نگاه می کنند. گفتم چرا حساب نمی کنید؟ گفتند چرا باید حساب کنیم؟ گفتم مگه پول دست شما نیست؟ گفتند نه ! کدام پول؟ دیدم جلوی چهار تا خارجی داره آبرو ریزی می شه آمدم گفتم من این مبلغ رو من پرداخت می کنم بعد شما به من بدید. آقایون گفتند: فلانی بهت تضمین نمی دیم که پولی بهت بدیم!.... "راینر" از این رفتار دوستان من مات و مبهوت مونده بود.......خیلی ناراحت شدم . نهایتا از خرید منصرف شدیم. روز بعد آقایون معتمدین خودشون اقدام به خرید کردن. "راینر" که اجناس رو دید گفت که من با اینا کار نمی کنم اینا کیفیت نداره و از این حرفا. جالب اینکه آقایون معتمدین ادعا می کردن اون جنس با کیفیت پایین تر رو هفت هزار یورو خریدن که بعد معلوم شد دروغ می گن و فقط سه هزار یورو بابتش پول دادن!
بهر حال کف مسجد با همون سرامیک ها بازسازی شد. روزی که قرار شد سیصد یورو دستمزد "راینر" رو هم بدن. صد یورو ازش برداشتن!.. بازهم جلوی دوست آلمانیم شرمنده شدم.
گذشت و یکماه نشد که گوشه و کنار کف مسجد ترک برداشت و تازه معلوم شد چرا "راینر" بیچاره براحتی زیر بار کار کردن با اون اجناس نمی رفت.آقایون معتمدین گفتن برم دنبال "راینر" و بیارمش برای تعمیر جاهای خراب که دوست مسیحی من اونقدر بدی دیده بود که اسم آقایون معتمدین ما می اومد وحشت می کرد و دیگه هرگز حاضر نشد طرف مسجد ما بیاد!
+
نوشته شده در جمعه 23 آذر1386ساعت توسط بابک رمضانی فر
|