تبليغاتX
خرابه شام - وقتي به يك نگاه سوخت...

حسين به كوفه ميا اين را آسمان هم با شرمندگي شنيد. تا حال نديده بود كه سكوت كند . مي دانست كه خدا سكوت نمي كند. مي دانست امتحاني سخت در راه است. براي آدمهاي مدعي. اراده خدا بر آزمايش ايمان انسانها بود. چه سخت روزي بود براي مدعيان ايمان. براي آنهايي كه دائم ذكر مي گفتند. براي آنهايي كه با داشته هاي ناچيزشان ديگراني را به چوب تمسخر مي راندند.  كساني را مي كشتند... مي راندند. واما مسلم! اسير يك تنهايي ناتمام ! كه خيالش حتي با مرگ هم آسوده نمي شد.به هر طريق ممكن گفت نه فرياد برآورد كه اي دوست به كوفه ميا. اين را تاريخ شنيده است! تاريخ نويسي نبود!
ذهنها نوشته اند از آن لحظه.... لحظه اي كه مسلم ديگر خود نبود. به فكر خود نبود و تمام خواستنش كه اي دوست تو ميا. به حسين مي گفت.... پيغامبري نبود حتي به اندازه يك نسيم....گاهي به آسمان... گاهي به زمين .... در لحظه اي كه نبود هيچكس حتي ديوارهاي كوفه! دخمه ها! حتي سياهي !... امان از دست اين بي پناهي ناتمام ..
آنحا كوفه بود . حتي شبش هم مثل شبهاي شهرهاي ديگر نبود. هيچ چيزش مثل جاي ديگر نبود. تمامي اين شهر خائنند و تمامي وجودشان دروغ. حسين به كوفه ميا  اينجا كسي بيدار نيست اينان كوفيانند. بي شك مرده اند نه اي كاش مرده بودند. زندگاني مرده تر از مردگان. جنازه هايي مانده بر زمين با روانهايي پريشان در انتظار يك مرگ با شكوه! تو شهيد مي شوي تا من اكنون از پس چهارده قرن هر لحظه به تو بيانديشم كه چرا و چگونه با چه جسارت و شهامتي خود ، خانواده ات و نزديك ترين يارانت را به مشهدي كشاندي كه جرات حضور درآن  در خيالات انسان هم نمي گنجد... حسين به كوفه ميا اين را تو هم شنيدي اما تو آمدي و آمدي! و من.... و ما... اكنون به يك تصميم تو مي انديشيم . ما با ياد تو عاشق شده ايم چگونه دلبري تو دل از كوفيان نبرد.
آن شب شبه مسلم بود وقتي كه به يك نگاه عاشق شد... وقتي به يك نگاه سوخت...
کاش من هم بسوزم...

+ نوشته شده در دوشنبه 9 دی1387ساعت توسط بابک رمضانی فر |