وقتي به دلي راه نداشته باشي، هميشه نگراني...دلواپسي...پر از دلهره اي... پريشاني ...هميشه از خودت مي پرسي كه چه كنم؟چه كنم كه عشق نگاهي هم به من بندازه؟گاهي حتي به اين قانعي كه فقط و فقط در شعاع ديدش قرار بگيري!
به هر دري مي زنيم تا توجهش رو جلب كنيم؟هر فعل خوب و بدي انجام مي دي تا كه ما رو شايد وشايد ببينه!.. مانده ام با اين دوري چه كنم؟...ميان شور و شعور...تنم به سختي سنگها خورده...تنم شكسته...اما سنگها محبت دستان تو بود! با اين سنگها چه كنم؟......دسته اي خار بر تنم كشيده اند...خارهاي يك دسته گل...گل آفريده تو بود...تنم مي سوزد اما با اين گلها چه كنم؟....
گويا ما را به دل تو راهي نيست...با اين بي راهه ها چه كنم؟
+
نوشته شده در سه شنبه 15 بهمن1387ساعت توسط بابک رمضانی فر
|